درباره وبلاگ

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
کوهساران مرا پر کن،ای طنین فراموشی!
نفرین به زیبایی ـ آب تاریک خروشان ـ که هست مرا
فرو پیچیدو برد!
تو ناگهان زیبا هستی.اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا فرا گرفت.
ترا یافتم،اسمان ها را پی بردم.
ترا یافتم،درهاراگشودم،شاخه ها را خواندم.
افتاده باد آن برگ،که به اهنگ وزشهایت نلرزد!
مژگان تولرزید:رویا در هم شد.
تپیدی:شیره ی گل به گردش در آمد.
بیدار شدی:جهان سر برداشت،جوی ازجا جهید.
براه افتادی:سیم جاده غرق نوا شد.
در کف توست رشته دگرگونی.
از بیم زیبایی میگریزم،و چه بیهوده:فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم میکند،و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختن،ای بزرگ،ای تابان!
سر برزن،شب زیست را در هم ریز ،ستاره ی دیگر خاک!
جلوه ای،ای برون از دید!
از بیکران تو میترسم،ای دوست! موج نوازشی.
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/30 ساعت موضوع | لینک ثابت
شب سردی است،و من افسرده.
راه دوری است،و پایی خسته.
تیرگی هست وچراغی مرده.
میکنم،تنها،از جاده عبور:
در ماندند ز من آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برارم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/30 ساعت موضوع | لینک ثابت
به روی شط وحشت برگی لرزانم،
ریشه ات را بیاویز
من از صداها گذشتم.
روشنی را رها کردم.
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم.
ستاره ها در سردی رگهایم لرزیدند.
خاک تپید.
هوا موجی زد.
علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی،
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:
نه صدايم و نه روشني
طنين تنهايي تو هستم،
طنين تنهايي تو
سکوتم را شنیدی:
((بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خاست،
درها را خواهم گشود،
در شب جاویدان خواهم وزید.))
چشمانت را گشودی:
شب در من فرود آمد.
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/30 ساعت موضوع | لینک ثابت
من ازنهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/21 ساعت موضوع | لینک ثابت
ی ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابر ها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر ستاره می کنم
بادلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه وبهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
نازوعشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
اخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام سر نگون و بسترم تهی سرنهاده ام به نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دورویی و جفای ساکنان خاک
کا ینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود وا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است ومهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/17 ساعت موضوع | لینک ثابت
تورامیخواهم ودانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم 
تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم
زپشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت درین فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویش
درین فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم که من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندان بان بخواهد
دگر از بهر پروآزم
نفس نیست
زپشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر میکنم آواز شادی
لبش با بوسه ای آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز آن که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را اگر خواهم که خواموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/16 ساعت موضوع | لینک ثابت
یه دل میگه نشم عاشق کس یه دل میگه میمرم بی نفس
یه دل میگه برم و یه دل میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست یه دل میگه اینا رویای ماست
یه دل میگه بگمو یه دلم میگه فردا گناه
یه دل میگه پراز عشقم هنوز یه ذل میگه که بسازوبسوز
سر کن به فروغ خو کن به ذروغ این عمر دو روز
یک بوم دو هواخستم به خدا
نمی خوام و بخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمی تونم بخدا
سلطان قلبم بی تو سرابم
الوده ی فکر ناجور تردید
برگردوازمن عسقی بنا کن
کانون روحم به عشق تو لرزید
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/16 ساعت موضوع | لینک ثابت
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونی
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنن
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نمي خوام دربه در پيچ وخم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم اماده شم
وايستا دنيا وايستا دنيا
من مي خوام پياده شم
همه حرف خوب ميزنن اما كي خوبه اين وسط
بد وخوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونتت برم خدا چقدغريبي رو زمين
اره دنيا ما نخواستيم دل و با خودت نبين
اين همه چرخيدي وچرخوندي اخرش چي شد
اون بليط شانس دايم بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشقا كجاست
اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/15 ساعت موضوع | لینک ثابت
برايت مي نويسم نازنين امشب
كه خود خواني و خود داني
در اين دوري جان فرسا
در اين غم اين سكوت واين شب يلدا
چه ها بر من گذشت اي جان جانانم
شب يلداي دوري را سحر گاهان شود آيا؟
دلت از كينه ها خالي شود آيا؟
دلم در آرزويت پر كشد هرگاه و هر بي گاه
به هر كاشانه اي سر مي كشد نا خواه
در اين غم ، اين سكوت و اين شب يلدا
نگر شاهين عشقم شوق پروازي ندارد
دگر در آسمانها يار پروازي ندارد
پس از تو ، اين دلم اميد فردائي ندارد
نگر اي نازنينم
من در اين غمنامه ام گويم
كه دنبال نشانت راه مي پويم
به هر ساز صدايت آه مي گويم
كلام آخرم را من تمنا وار مي گويم
كه در دنيا بدون تو
بدون آن نگاه تو
همانند شني در ژرف يك جويم
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/13 ساعت موضوع | لینک ثابت

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست
وفا ان است كه نامت را زير لب دارم
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/07 ساعت موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود... اونی که بود تو بودی . اونی که نبود من بودم. یکی داشت یکی نداشت... اونی داشت تو بودی. اونی که کسی به جز تو نداشت من بودم. یکی خواست . یکی نخواست... اونی که خواست تو بودی . اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم. یکی بُرد. یکی باخت... اونی که بُرد تو بودی. اونی که دل به تو باخت من بودم. یکی گفت. یکی نگفت... اونی که گفت تو بودی. اونی که دوستت دارم را به هیچ کس به جز تو نگفت من بودم.
نوشته شده توسط :.:شمه:.: در 86/02/07 ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها